تبليغاتX
حسرت پرواز

حسرت پرواز

خوش اقبالی

ایام کودکی من پر از فراز و نشیبهای فراوان بود وبخت و اقبالم

شهره عام و خاص بود .در این خصوص ، دوست دارم ،یکی از

خوش اقبالی هایم را برای دوستان عزیز بیان کنم .

خوب یاد دارم که دانش آموز سال سوم ابتدایی دبستان سلمان فارسی

روستای کچبِ شهرستان آمل بودم . درآن روستا معلمی به نام آقای

اسماعیل هاشمی که خود از اهالی روستا بود در حال ساخت خانه ای

برای خویش بود از قرار معلوم عد ه ای از دانش آموزان  آن دبستان ،

چندین بار به شکستن آجر و بلوک و و تخریب جزءایی بخش کوچکی

از بنای در حال ساخت ،مشغول شدند که ظاهرا تذکرات آقای هاشمی

کار ساز نشده بود و چاره ای جز این نداشت که اسامی این دانش آوزان

را نوشته تا تسلیم مدیر مدرسه ،(که خود باجناق هاشمی بود  ) کند .

غروب یکی از روزهای سرد زمستان بود که من موضوع نگارش لیست

تخریبین را به مادرم گفتم . مادرم گفت : چرا هراس داری تو که در جریان

این کار نبودی . من به مادرم گفتم من نه تنها در تخریب این بنا نقشی ندارم

بلکه حتی نمی دانم آن بنای در حال احداث کجاست ولی چون من از بد شانسی

خود به یقین واقفم شما محبتی کنید وبه منزل آقای هاشمی بروید و بگو حمید

هیچگونه نقشی ندارد . بالاخره با اصرار من مادرم مجبور شد به خانه

آقامعلم  (هاشمی ) برود آقای هاشمی وقتی جریان را از زبان مادرم شنید گفت:

لیستی در کار نیست و این حرفها صحت ندارد وشایعه ای بیش نیست

مادرم مرا در جریان کار قرار دادو گفت   :

توکه در جریان تخریب نبودی ترس ات برای چیست ؟

من گفتم چون از خوش شانسی خودم خبر دارم خواستم خاطرم جمع باشد .

صبح فردا شد همه دانش آموزان با نظم خاصی به صف کشیده شدند .شایعه

لیست مخربین ، سکوت و نظم وصف نا پذیری به صفوف داده بود . بعد از

قرائت قرآن ، مدیر مدرسه که باجناق آقای هاشمی بود موضوع تخریب خانه

یکی از معلمین را به وسط کشید و گفت باید این افراد امروز مجازات شوند

و سپس از جیب خود لیستی را در آورد که از شانس بعد من ، دومین اسم

از آن من بود حدودا بیش از بیست نفر خوانده شدند و بعد از قرائت اسامی ،

رفت داخل انبار مدرسه و با چوب تنیس بدبیتون به سراغ اسامی آمد

چوب بدبیتون را در انتهای دستتش گرفته بود وبا  دسته چوبه تنیس که حدود

ینجاه برابر از قطر مداد بود شروع به تنبیه اسامی کرد  در میان اسامی ،

عناطراصلی تخریب (به هر دلیلی ) نبودند وعده ای که درتخریب

 کم نقش بودند حضور داشتند و جالب تر انکه همه بچه ها را دو تا به دستشان

می زند و من خوش اقبال را با دسته چوب تنیس چهار بار زدند در آن

سرما زمستان، بی گناه دوبرابر از بقیه چوب بخوری و عناصر اصلی تخریب

 داخل صف به تو بخندند خیلی دردناک است چنان دردناک که با گذشت این

همه سال هرگز رنگ کهنگی را بخود نخواهد گرفت آری با وجود تذکر مادرم

نه تنها من از محرکه در امان نبودم، بلکه بی گناه بیش از همه چوب

خوردم و مقصرین اصلی  با نفوذی که اولیای آنها داشتند نه تنها

چوب نخوردند بلکه به چوب خوردن بعضی از بی گناهان می خندیدند.

حال شما این نمونه را به کل جامعه تطبیق دهید که بفهمید چند تا حمید

تو ایران است و هرگز در باور زیبای کودکی من این دو باجناق معلم

را نخواهم بخشید و منتظرم روزی انتقامم را بگیرم  . والسلام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 16:24  توسط حمید رضا   | 

                           آخرین گفتار سیدالشهداء به عباس

ما در فراسوی اندیشه های شکم آلود وجاهلی-

 این عصر، گوهر نابی  هستیم که داشتن مارا،

 نه به غنیمت، ونه به  ارزن بهایی می پندارند.

هرکس، تعبیرنان آلودو جاه منصبی برآرمان جدم داد.

وهمه،آخرت خویش را به مشتی زر و نگاه دلبر

و جایگاه فروختند .دراین حال :

گلویی باید  بریده شود ، سری باید بر نیزه رود

دستانی باید به تارج رود، عطشی حکم کند تا آب بها گیرد.

 واندامی باید باگرمای تفدیده کربلا با سرخی غروب آشنا شود،

 وعباسی باید کشته شود ،تا مختار بیافریند .

  گهواره ای  باید بی صاحب شودتا بصیرتگری از گهواره

خیزند .چادرانی باید بسوزد تا چادربی غیرتی برسرمردان

 این قوم رود.

 

 

 آری ،کربلا جلونگاه عشق وطنازی دلدادگانی است،

 که درکارزار عشق ودلدادگی دل و دیده را در کمینگاه

حضرت دوست به حراج می نهند . وبی صبرانه منتظرعشق ورزیند.

من آخرین بازمانده از قبیله دلباختگی ام آزادمردانی که با

 حب دلدادگی آرام می گیرند واز شمیم دلکش این صحرا ،

نفس آرامبخشی را بر جانهای نازنین خود می فشارند.

غرورآفرین  وزیباترین صحنه دلدادگی از بدو تولد آدم

 تا کنون دراین صحرا به نظاره می نگارند.  صحرایی به عظمت

 همه کهکشانها ،وبه قداست کعبه و غروبی به وسعت همه منتظران عالم .

هر روز و هر لحظه از این کارزار قاموس سرخی است بر

 حقانیت من و درد مشترکی است بر همه مظلومان تاریخ

.وبیرقی است که بر آن نگاشته که ظلم پایدار نیست ،

ومظلومیت پدرم وسکوت حسنم را در این

عرصه ،یکباره خواهی دید. وحجت برهمه اشکار خواهد شد.

 

 

حال عباسم : قدری پیش آی که ترا در آغوش کشم

  وبر قامت استوار تو نیک نظاره کنم و ترا چون جان عزیز،

 در آغوش گیرم تا عطر دلکش بدنت ،مرا خوش طراوت کند .

 جان من، آرام من، امیدمن، پیش قراول لشکرم:من در اوج

 یقین و باورم بشارت می دهم  که:  لحظه ای بعد فرشتگان

دستان مبارکت را به آسمان می برند و غسل می دهند و

 پیکر مقدس ات شفا بخش چشمان بی بصیر این کور

 دلان خواهد بود .

مهربان عباسم :رخ زیبا و دلفریبت را به

من نزدیک کن که غرق بوسه کنم  و چشمان زیبایت را

فقط به نگاه خسته و بی رمقم دوز، تا  سو گیرد و

 

چشمان یعقوبی ام  و اندام رسا و سرو قامتت

را بالا گیر تا سیر ترا نظاره کنم  و لبان آتشینت

 را به لبان سرد برادر بمالن تا شمیم نفس کهربایت

 برمن نیرو فکند و بوی نفس ات مرا بهشتی کند.

ماه بی هاشم، خوشنماچهربی بدلم، بخند تا زیباترین

 منظرگاه هستی را در مقابلم تجسم کنم  و گریه نکن که جان برادر

طاقت برتابدن ترا ندارم. استوار وقوی پنجه بر خصم برتاب

تاامید در دل  این قوم احیا شود و دین و دیانت من

 سربالا کند. برخیز و عزم میدان شو و لختی مایوس نگرد

 که ترا بشارت باد مهمانی پدر و جدت رسول اکرم .

ابوالفضل رشیدم برخیز و عزم میدان کن تا درازدحام

این فریب خوردگان ،آبی بیاوری و یقین داشته باش این آخرین

دیدار من است به تو،   و خود رامهیا نبرد کن  الوداع .....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 11:51  توسط حمید رضا   | 

                     باید ماند

وقت تنگ است وراه غریب و طاقت فرسا

وسوسه ماندن و فراموشی پر گشودن

افسوس که من هم در آوارتاریکی ها گم شده ام

و پای گریزم نیست لبریز پریدن وشوق پرواز مرا

بی قرارم می کند، و این هم آغوشی دلفریب  آزارم می دهد

و هیجان رفتنم را سرد می نمایاند و باز من ماندم و کوله باری

از غم و درد که گور مرا می خواند .

انتظار شگفتن نرگس د ر سرما زمستان ،زجه کودکی برای

نان ،پیر دختری برای چشیدن بستری گرم ،و قورباغه ای

درحسرت دندان ، و   زنی که می فروشد عفت اش را با

یک تکه نان ،وچشمی که در هجوم هرزگی تسلیم  هوس

می شود ،وپدری درآغوش دخترش ،ونانی که آلوده است

به تملق  ،هرزگی ،خودفروشی .... وآدمهای دیوانه ودلداده صندلی

و باز نمط نمگین پیرزن ودردمفاصلش و بی رونق مزرعه ،

لقمه ای که آغشته است به بی حرمتی و بی شرفی و بی وجدانی

درد  درونم را فاش کنم یا درون این قوم بی حیا را .

نان را به روز خوردن را گویم یا دین حراج کردن را رنگ باختن

را بگویم یا رنگ کردن را ،ریا را یا  ربا را ....

این همه جامه دوختن و جامه دریدن   به چه می ارزد ،

نخواهیم مرد؟ .... می ترسم از این مردم نا اهل ،

از این طایفه ننگین بی درد  منم درگیر این قومم

نه راه بازگشتم هست  ونه راه همواراست به رفتن .

چه باید کرد ، باید سوخت؟  مرد؟ نه جانم مرگ علاج

درد نیست ، باید مردگان را حیات داد  اما چگونه .....؟

آه  وصد افسوس باید ماند،ماند و ماند و ماند.......

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 10:45  توسط حمید رضا   | 

خلوتگاه نیاز من

پروردگار من ،دین وباورم را برای معاش نساز و دغلگو و تزویر

را از سرشتم پاک ساز مرامم رابا هر سازی متغیر نساز و مرا

شرمنده هرقومی . از افتاب پرستان  رهایم ساز و نیتم راخالص کن

روزی حلال نصیبم کن و مرا تا نیامرزدی نمیران . و مرا همساز

غیرتفروشان ونان دزدان حرام خوران نفرما وبرقومی که حقم را

خوردند لعنت فرست و جمالشان را درنده و شیطانی ساز

ای قادر متعال ،مرا بخیل مال دیگران نساز ولقمه شمار

خوراک دیگران نکن وقانع و دل سیر بمیران

و سرشت مرا آنگونه تربیت کن که همیشه برای مرگ مهیا باشم

که گویااز آنسوی برزخ آمده و تنها ساعتی فرصت بازسازی دارم .

و جسمم را پیوسته برای مرگ مهیا ساز .و به من توانی ده

که گر  د ِینی به مخلوقاتت دارم اداء کنم تا مرگ برایم آسان

شود. و مرا درآرامشی وصف ناپذیری احاطه کن که گویی

نه چشمی باشد نه گوشی نه اسباب وسوسه انگیزی نه

مالی نه جاهی نه دلی .وبعد مرگم ،آهخش راحت شدیم را

بر زبانها مردم جاری نساز و دلم را هرگز پایبند دنیا نکن

چنان قدرتی در من عطا فرما که ناحق نگویم و بر من

معرفتی عطا کن که سیاهی و روشنی و حق و نا حق را تمیز

بدارم  و اطرافم را از لوث وجود فرومایگان و چاپلوسان

مصون دار  ای خالق بی همتا و بی نظیر من

مرا مایه شرمساری آیندگانم قرار نده و مصیتم را

چنان سنگین قرار نده تا نتوانم از عواقب آن برایم

 گفتارم را به روشنی و  زلالی دلم  بر قلوب همگان مسلط کن

و نرمش دلهای انسانها را برمن آسان گردان  .تحمل

ظرفیت و قابلیتم را فزونی ده و لرزشم را بپوشان چون

می دانم انسوی همه منتظر ضایع شدن من اندای ستارالعیوب

پدر و مادرم را از من خشنود سازو در رحمت و درود وسلام

بیکران عرقشان ساز و گر ناملامتی بر من روا داشتند

توان بخشش و عفو مرا دو چندان کن تا همیشه از انان

به نیکی یاد کنم .بستگان و دوستانم را توانگر کن

تا گدا خویی و طبع پستی از نهادشان فرو کشد  و

و بر قومی که مرا حقیر و سر افکنده ساختند نفرین

ابدی نثار کن و به حرمت جاه و جلالت هرگز رنگ

خوشی را درنهادشان قرار نده .زیرااینان هرگزقابل عفو

و بخشش من نیستند .امین یا رب العالمین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 18:8  توسط حمید رضا   | 

حقیقت پنهان

سلام دوستان من از اینکه مدتی بود نتوا نستم در خدمت شما

بزرگواران باشم  قصور مرا ببخشید امیدوارم نوشته های ناچیز

مرا که متاسفانه حقیقت دارد (بجز یه مورد) را با دقت بخوانید  می دانم خیلی هم طولانی

است و به حوصله شما عزیزان نمی گنجد ولی برای اسان کردن کار انرا

به چند قسمت آوردم و اگر هم مایل باشید قسمتهای بعدی را اینده به این مجموعه

اضافه خواهم کرد  لازم به یاداوری است من نخستین باری است که مطالب خودم

را به شکل محاوره ای (گفتاری –عامیانه ) نوشتم و مسلما مثل شما عزیزان

نمی توان بصورت عامیانه (محاوره ای) سخن و بیان کنم  اگر نوشته هایم

رنگ و بوی محاوره ای کمتر داشت مرا ببخشید چون ابتدا نوشته هایم را به صورت

گذشته (ادبی ) نوشته بودم ولی بعدا به این نتیجه رسیدم که مخاطبین من در ان  سفرنامه

 همه گفتاری (محاوره ای ) سخن می گویند و سوا از آن  سخنان گفتاری

در این سفرنامه  زیباتر و نزدیکتر هست به مخاطب   به این نتیجه رسیدم که سخنان

گفتاری را بگنجانم همچنین عزیزان متوجه باشند که نقل و قول دیگر دوستان با

خط --- (تیره )و با رنگ دیگر به این مجموعه اضافه گریده است .

  هر چند نخستین مرتبه است که من  دارم این کار را تجربه

می کنم و می دانم بدون عیب و ایراد نیست امیدوارم دوستان خطا مرا به دیده

اغماض نگریسته و در این کار  مرا یاری فرمایند  با اجازه از تمام کسانی که دراین

سفرنامه از انان اسمی برده شده است و با عرض پوزش بخاطر طولانی شدن

مطالبم شما دوستان را به قرائت این سفرنامه دعوت می کنم

خدایا: اینجا چه خبره، وای من اینجا چه می کنم.  من، خوابم ، بیدارم  ،من ..

اینجا کجاست  وای خدا جان  چه تار و تاریکه اینجا  وای وای وای

وارنه است اینجا همه چیز عوض شده. ادمهای جور با جور ، قیافه ها درهم

کشیده  صورتهای آتش کشیده ،چشمهای ازحدقه در امده ،

حیوانات جور با جور ،ادمهای عجیب و  غریب، چه خبره اینجا  ؟

وای  در شگفتم من    آنکه مقدس بود  از قداست افتاده  ، زشتی ها دیگر

زشت و ناگوار نیستند،    مدعیان  جا نماز آب کشیده  ، نیازمندترین  افرادند

یکی بانک بر می آورد : من مدرسه و مسجد و پل ... ساختم چرا کسی

نمیاد  به دادم برسه . کو انکه می گفت من هواتو دارم  کو کجاست .  

وای برمن اینجا دیگه چه جایست .  اینجا مقصد و مقصود و غرض وارنه است

هدف چیز دیگه بود ما راه را اشتباه می پیمودیم . انگار دین را برای توشه

اندوختن و نان خوردن داشتند دین اینجا و  انجا  زمین و اسمان فرق دارند

ادمهای انیجا نیز  همینطور.  وای  صبر کن  ببینم ای بابا همه دوستان و فامیل ها

اینجاند که . 

 ای وای   سلام ابجی محبوب  سلام  نه بابا ابجی من نیست .

چرا ابجی محبوبه منه    سلام  ابجی خودتی ؟ انگار خود محبوبه است  سلام

تو کجا اینجا کجا تو چه می کنی اینجا؟ تو که اصلا نماز و روزه ات ...

ترک نمی شد  حلال و حروم نگاه به نامحرم هم   خیلی بارت بود

 تو که الگو خیلی ها بودی  تو دیگه چرا خواهرم .   جون من

 بگو  تا دیونه نشدم     بگو محبوبم  چی میگی تو؟   باورم نمیشه

 خیانت؟ با مرد شوهر دار رابطه  ؟    تظاهر به عفت و پاکدامنی ؟

واقعا که  خیلی ازت بدم میاد   چی میگی-  جلوتر برم و پرده از

 همگان گشوده شود از من هم بدتر و خائن تر هم خواهی دید 

نگو محبوبه من  طاقت این چیزها رو ندارم  نگو .....

 من دارم می رم تف بر تو  و ظاهر  و نهان و باطن تو......

 تف بر تو محبوبه  تف  ...

 

صبر کن  یه مقدار جلوتر برم ای بابا پسر عمو رضاعلی  سلام  پسر عمو

چیه تحویل نمی گیری ؟ چیه؟ درد می کشی ؟چرا گلو و حنجره ات را می فشاری

 چیه داد و فغان سر می دی  تو که یک عمری نوکری ائمه و مداح ومرثیه

خوان سیدالشهدا ء بودی جون من بگو چی شده  ؟ جون پسر عمو بگو

تو چرا صدات در نمیاد ؟ صبر کن بزار یه مقدار بیام جلوتر بگو  ای بابا

من نمی شنوم  صبر کن گوشمو بیارم  جلوی دهانت ، چه بوی بدی داره  دهانت

وای چی شده بگو ببینم واسه پول مداحی می کردی؟_  کاش همین قدر بوده خوب

بگو بقیه را زود بگو بوی دهان و باطن ات مرا اذیت می کنه چی شده من

من  .. من  نکن و بگو_  نه ولش کن   . خواهش می کنم پسر عمو  اینقدر آه سرد

نکش بگو- چند تا از پسرها که برای تعلیم مداحی پیشم می امدند  به انها

تجاوز کردم و بهاشون لواط نمودم .

 به به   باز چی - حتی با یکی شون هم داخل

مسجد هم   ... هم   چی بگو  دیگه کار از کار گذشته بگو -  اره   لواط کردم

یکی و دوتا دختر  را داخل ساقی خانه مسجد  تجاوزکردم  وای بر  تو  رضاعلی

بقیه را نگو   نمی خوام بشنوم  تف بر تو .

بزار برم جلوتر  چه سرد و بی روح

است اینجا چه وحشت و هراس   صدا به صدا نمی رسه  بیابان تاریک و سرد یه

که فقط اه و شیون و داد و فریاد  است    ترس و هراسه اینجا   چه جایی منوآوردند

چه اشفته بازاره اینجا    وای خدای من   وای صبر کن این که علی است حاج علی

سلام تا موقعی که من تو روستا بودم تو متولی زحمت کشی بودی  تا اخر عمر

موندی  تو مسجد ؟    چی میگی حاجی علی ،   بلندتر بگو    باشه میام جلوتر

تو چرا داغونی  تو که تو جوانی  حاجی شده بودی  تو دیگه مرگت چیه ؟ جون مادرت  بگو

حداقل  خبرها ی بد بد نگو   تو چقدر هراسانی  گریه ات واسه چیه؟   اون همه

نماز و گریه کردن برای حسین(ع)  نتو نست کاری بکنه ؟ چی شده حاج علی  بگو

حال  و روز من بهتر از تو نیست چی علی بگو  ؟ ای بابا ببری تو بنالی علی    چی ؟  

  نه بابا تو که گفتی بعد مکه رفتن ام  دیگه کون نمی دهم لامذهب

 زن داشتی و بچه داشتی     به من گفته بودی  که من

توبه کردم پس چی شده ؟- نگذاشتند  بچه ها   داخل مسجد  توی ابدار خانه مسجد

من هم بدم هم نمی اومد.  خب دنیا را برای ازمایش  پس دادن ساختند . تو چرا 

با این صفت شوم مبارزه نکردی  ؟ -حمید نشد  نتو نستم  اخه تو که متولی بودی

حاج علی ولش کن این شانس منه برو تو هم . 

 

برم یه گورستان دیگه  وای  این کیه  ؟ مادر بزرگم 

سلام مادر بزرگ خوبی  تو چرا  اینجا چرا ؟   تو هم که داری گریه

می کنی . ناله نکن بزار ببینم گریه و فریادت برای چیه ؟ چی شده  اهان فهمیدم

چوب فرق گذاشتن میان نوه ها و فرزندانتو  و مسبب و عامل

 کتک خوردن عروسهاتونو  داری می کشی  تو که سید ه ای

تو چرا ؟ راستی از پدر بزرگ جعفر خبر نداری  حتما اون هم

  دل خوشی به تو نداره اخه تو اون مدت زندگی ازت راضی نبوده

یادته اون بیچاره هنوز سی و خردی سن  بیشتر نداشت  

سل گرفت و مُرد   از ۵ فرزندش  ، پدرم که بزرگتر بود فقط ۱۲ سالش بود که پدرشو

از دست داد  یکی از بچه هاش تو گهواره و یکی دیگه هم دو سالش بود

اون  بیچاره چه سختی هم زندگی می کشید

قبل و بعد  زندگیتون  نسبت به اون خیانت کردی   وفادار به

اون اصلا نبودی  بیچاره پدر بزرگ جعفر که حتی دو سه تا از بچه ها

نتو نستند باباشونو ببیند .  اون حال و روزه اش خوبه  می دونم اون هم

بنده خدا  خیلی فقیر و تهیدست بود بس که کارگری و کلفتی همه را می کرد فرصت

برای راز و نیاز  ... کمتر داشت  البته ادم بی ازارو  زحمتکشی بود می دونم

نتو نست خیرات کنه و بدرد دیگرون بخوره چون واقعا نداشت

احتمالا جایش    چی میگی  ننه  چی - خوبه  بارک الله پدر بزرگم    راستی

میگن اون ادم خوبی بود همیشه خوش بوی و مهربون بود  تو چرا

خیانت کردی   چرا سرم داد می کشی  چیزی نگفتم  به  من چه  فریاد و ناله را

سر من می کشی اصلا خداحافظ  مثل همون موقع که اونجا بود می مونه اصلا

فرقی نکرده انگار که من .......   

خداحافظ ای بابا 

   صبر کن اون کیه

ای بابا  مادرم هست  شرمنده  مادر جان تو اینجایی که   مگه نگفتند  بهشت

زیر پای توست ببینم زیر پای ترا ؟ چرا داد می زنی مسخره کدومه مادر من

کیم که مسخره کنم ترو  ؟ یادته مادرم  همیشه می گفتم من تو زندگی  دو نفر

را هرگز نمی بخشم  عمری اکنده از بغض و حسرت بودم ولی بخاطر عزت

و ابرو خودم اصلا دم نمی زدم مثل پرنده ای بودم که ارزو پر کشیدن داشتم

ولی قادر به پرواز کردن نبودم  اره مادرم  اصلا من ترا نمی بخشم  نگو همه

چیز را می دانم فریاد و داد و شیون تو بیشتر از همه است  مجبور بودم بخاطر

خدا تحمل کنم ولی اینجا ،  دیگه اونجا نیست. همه چیز واضح و روشن است

من اگه می گذشتم خدا نمی گذره   همیشه همینه گذشتهای  سرسری  دنیا

هرگز بی مکافات و بی عذاب نیست .   چه ملاقات تلخی بود  بگذریم  صبر کن

ببینم   سلام عمو حسین  خوبی عمو جان  آقا دبیر تو هم مثل بیشتر

دبیرها  با دو سه ماه جبهه رفتن   . معلمت کردن  خوبی عمو  چیه عمو

تو که ادم مقدس و پاکی بودی چی  بلندتر بگو  نمی شنوم  -محسن  محسن

محسن دیگه کیه    فرزندت محسن خوب  چی شده - محسن  خیلی ازارت

داده بود درس نمی خواند 4 سال سریازش طول کشید  زجر ت می داد

سیگار و عرق و سیگاری.... مصرف می کرد محسن ات عموجان بد جای نسیت

حداقل این همه زجه نمی زنه  کمتر داد و هوار داره  اهان چون ساده و

بی غل و غش بود  اهل  زد و بند و کینه و... نبوده   چی میگه عمو

نمازشو نمی خوند روزه نمی گرفت  خوب  نگرفته باشه

همه چیز مگه نماز و روزه  است   ولی الان حال و روزش

بهتر از توست  نه عموجان می دانی  این  عذابت واسه چیه   بگم   ولش کن

عموجان   کاری نداری   چی  میگی بگم  ؟  نه عمو   باشه حالا که

اصرار داری میگم هی هی عمو حسنیم    حسودی و کینه دوزی

زیر پای دیگرون  خالی  کردن  حسودی مال دنیا  همه چیز تو شده بود حرص و

آز دنیا یادته عمو چند سالی که منو  و بابام  قهر بودیم   با اینکه تو خونه ما

بزرگ شدی  یه بار وساطت نکردی و همیشه هیزم کش دعوا بودی   حسودی

برادرمو می خوردی همه را مسخره می کردی که  بچه فلان چه ادم  عوضی

و بی بند وباری شده به داشتهای  همه حسودی  می کردی

 ولی در عوض چند سالی نشده بود بچه هات  ....ولش کن  اصلا عمو کار نداری

عمو اعصابم  بیشتر داغون میشه بزار ببینم عمو حسن هم که  همینجاست

عمو باباتونو دیدی چه ارام است کمتر داره اذیت میشه عمو  تو قید

بند نماز و روزه اصلا نبودی تو تقربیا ظاهرو باطنت  یه جور بوده ولی باز

هم داری اذیت میشی  واسه چیه  صبر کن عمو چند تا رو من بگم  یادم میاد

اون وقتها همه ما یه جا زندگی می کردیم عموها و عمه ها . ....  تو حیاط

خونمون یه گربه شیطونی بود که یه مقدار اذیت می کرد  چند بار از من

خواستی که اونو  بکشم  من این کار را نکردم چندین بار متوالی اونو

دور کردم ولی حیوانکی می اومد تا اینکه  یه روزی  تو اونو با زحمت

فراوان گرفتی و اونو داخل کیسه گذاشته و منو مجبور کرده بودی اونو

داخل یه رودخونه که نزدیک محل ما بود بندازم  تو که می دانستی من

این کار را نمی کنم منو مجبور به این کار کردی و آنروز تا نزدیکی

رودخانه همراهی کردی منو  و تا زمانی که مطمئن شدی من اینکار راکردم محل را

ترک کردی من بخاطر یه چشمت که کور بود واست دل می سوختم

یه مقدار بی رحم بودی عمو حسن  ولی با این حال عذابت کمتر از

خیلی هاست  اونهایی که با چاپلوسی روزی می خوردند و نون را

به نرخ می خوردند  و همرنگ جماعت می شدند حداقل تو اینگونه نیستی

تازه تو که سواد انچنانی نداشتی و از تو هم انتظار هم نمی رفت

بقول قران ما ادمها را به اندازه دانش و اگاهی انها ازشون انتظار

داریم انهایی که داناترند مسئول ترندو بی سوادن جرمشون کمتره

 

 

   ای سلام  اقای نوایی  تو اینجایی ؟

خنده داره   تو دیگه چرا؟تو خیلی مقدس و مومن بودی همیشه تو دسته روی

اقا امام حسین (ع) گروهی جداگانه از بچه ها و نوجوانان را عهده دار بودی  ، که همه

پشت سرت یا حسین یا حسین می گفتند  تو چرا ؟  اخه  اخه چی میگی

بگو اقا نوایی بگو  چی میگی -من یه پایم شل بود با پای معلولم فقط می تو نستم

از این راه ظاهر خودمو حفظ و شکم خودمو پر کنم  اره راست میگی اقا نوایی

یاده یه حکایتی افتادم  یکی تو زمان حضرت موسی (ع) مثل تو شل و معلول بود

همیشه ارزو اب تنی و شنا  تو ابهای نیلوگون نیل را از خدا می طلبید

.وقت شنا ی بچه ها با حسرت به انها خیره می شد و در دل حسرت شنا داشت

هر روز آه و ناله فراوان داشت که چرا  من نمی توانم شنا کنم 

موسی که مرد را اینگونه می دید از خدا درخواست شفاعت ان مرد کرد

پروردگار به او فرمود که موسی تو سر  و راز این بنده مرا نمی دانی  بگذار

همان گونه باشد  خداوند چون اصرار زیاد موسی را دید  تن داد و ان بنده

بیمار و معلول را شفا نمود بمحض شفا یافتن آن بنده  ، آن بنده قورباغه

صفت ، مکان شنا  بچه ها را  پر از   حلب و تیزجات وبریدنی ها  نمود

بچه ها ی بیچاره  ،وقتی وارد مکان ابتنی شدند  همگی با سر بشکسته و شکمی

پاره و دست و بالی بریده مواجه شدند  و خدا بانک بر موسی  فرود

اورد و فرمود موسی   من بنده خودم را می شناسم مگه به تو نگفتم

بیهوده اصرار نورز   دیدی چها کرد این بنده ناتوان من   سگ از ناتوانی

مهربان است وگرنه درندگی تو ذاتش می باشد    اره اقای نوایی ما هم

دلیل ناتوانی  ترا هم فهمیدم  چرا بهت بر خورده  کلی گفتم نوایی جان  خب

انشالله همه چیز درست میشه بزار ببینم 

اینجا بس که تار و تاریکه

نمیشه خوب همه چیز را شناخت .بزار جلوتر برم  اه خدای من  حاج رمضان

سلام حاجی خوبی چیه حاجی جان  تو چند میلیارد پولت نتو نست کاری

واست  کنه چند سال داشتی  -47      سنی نداشتی تو  واقعا چه کم شانسی ؟ چیه

افسوس  این همه مالی که نزول خوردی را می کشی  فریادتت برای چیه

خب ابوالفضل و رضا دارند می خورند      سر قبرت نمیان و دامادت همه

چاقو به چاقو کردند مجتبی راه می ره فقط داره گورتو میگه   یادمه

یه میلون از یه نفر طلب داشتی خونشو گروه زدی تا بنده خدا مجبور شد همه

را به تو بفروشه اکثر مالت هم اینگونه بود ه به مردم نزول می دادی

و سرانجام ، کاری می کردی که بدهگار با نزولش مجبور بشه

خونه کارخونه و زمین و... را بهت بده  خیلی خسیس بودی من هم

یکی و دو بار هم ازت نزول کردم

هرچه ازت خواستم حاجی  نزول تخفیف بده  داشتی قران می خوندی  گفتی

به همین قران اصلا نمی صرفه  بازار  زیاد خوب نیست    حاج رمضان من

دارم می رم  خوش باشی  

 

   ای حاج ناصر سلام خوبی   بقول ما  شمالی ها

خیلی گت گتی می کر دی همیشه دوست داشتی تو چشم باشی همه ترا ببیند

اسیر فخر بودی  راستی حاج ناصر این همه سرمایه را از کجا گرفتی

خیلی خیر بودی مسجد و مدرسه ابوالفضلی ....  یادمه 17 بار مکه رفتی

یادمه یه روزی به اصغر اقا گفتی امامزاده عبدالله امل جا هست که می ری اونجا 

برو مکه  اصغر گفت  پول ندارم  کمک کن من برم  تو گفتی پولم کجا بود

می دانی پولهات الان خرج چی میشه محمدت داره بهاش حال و هول

می کنی زنا  و شرب خوری و خوش گذرانی و سفر اروپا و......  حتما

این پولها و مسجد ساختن تو که انگیزه ریا کاری بود می تونه بدردت بخوره

 

بزار ببینم این دیگه کیه از چشماش داره اتش می باره ای احمد آقا

رفیق  قدیمی من  تو به گمونم  واسه همون کارت اینجایی  مگه نه

کدوم کار ؟ ای بابا خودتو چرا به نفهمی می زنی  همونی که تو مخ

خانم دوستتو زدی و اونو   وعده دادی از شوهرت طلاق بگیر من

بهات از دواج می کنم هم خودتو و هم دو فرزندتو  فدای اون کرده بودی

در حق دوستت نامردی کردی  خانمه مجبور شد با دو دخترش  از

شوهرش جدا بشه  بیچاره خانم دو سال بهاش حال و صفا و .... کردی

اخرش هم در حق خودت  هم در حق دو بچه خودت  و هم در حق

اون خانم و دو بچه اون خانم  و مهمتر از اون در حق دوستت

خیانت کردی    خانم بیچاره دو سال بعد طلاق منتظر ت ماند ولی

فایده ای ندید مجبور شد یه دیار دوری   شوهر کند و دو بچه

بیچاره اش  را بدست پدر و مادرش بسپارد این اخر عاقبتت تو

بود شاید حقت باشه که اینجوری عذاب بکشی  اره بعضی گناهها

را میشه بی خیالش شد ولی گناهی که چند خانواده را یک عمر

درگیر خود کند چی  بقول خودت به من چه تو زندگیت دخالت

کنم الان نیز ارتباطی به من نداره   بای پسر خوب

 

وای چه دلتنگ است اونورتر   ای بابا رعد و برق وحشتناکیه من دیگه

تحمل ندارم چه خبره اینجا همه را میشه دید  همه ادمهای خوبه اونجا رو

حتی به سایه خود ادم نمیشه اعتماد کرد   وای هر چه جلوتر می روم

رعد و برق  بوی تفنن داره منو کلافه می کنه   این چه ریسمانیه دور

این بند خدا را گرفته داره خفه می کنه ای بابا چه بی رحمی    لختی

در نگ کنید ببینم کیه وای این کیه خیلی چهره اش  اشناست

بزار ببینم ای بابا این که جناب سرهنگ حمیدی است  طبق ترس و عادت

گذشته خواستم احترام بزارم  ولی بخودم اومدم اینجا دیگه از این

خبرها نیست همه ادمهای روی زمین فقط نقشی که بهشون داده بودند

بایست بازی می کردند بعضی  خوب بازیگری کردند بعضی هم تو نقش

شون مثل خر  مانده اند و نتو نستند خوب بازی کنند اره  سلام کردم

  به سختی جواب سلام منو داد   گفتم  منو  می شناسی  گفت : نه

بابد حتما بشناسم  گفتم  من حمید ....... همونی که  تو باعث شدی

منو از دانشگاه اخراج کنند مگه خودتون نگفتید  تبصره 127 نظام

وظیفه مشولین، دو برادرانی که همزمان تو خدمت می رند  یکی می تونه

تا دو سال معافیت داشته باشه   من از سربازی برادرم و معافیت خودم استفاده کردم

نه سرباز فراری ام ونه...... تازه گیرم اگه حق با تو بود من که می خواستم

خدمتی به این اب و خاک کنم دزدی و خون ناحق و حقوق انچنانی و درجه

کیلویی.. نمی خواستم که.  بزار بقیه را بگم جناب سرهنگ  نخیر خفه نمی شم  چی

میگی - کاش فقط همین بود        مگه تو چه غلطهایی کرده بودی

اگه بابت معاف دایم 4 تا بچه دوستت      یا رشوه ، دزدی  مختلف ،رو میگی

من خبر دارم  نه اینها نیست کدومشه حقوق انچنانی ات واقعا حق ات بود

اونو نمی گی  پس چی  بلند تر بگو ببینم چی ؟ موقع تقسیم نیروی سربازی،

هرچه تقلا کرد یه سرباز، که من زن دارم  تک فرزند خانواده خودم

هستم پدرم نابینا است منو به خاش نفرست من جای اونو که باید

تو شهرخودش خدمت می کرد رابا یه نفر با فرسنگها دور عوض کردم و بعد 5 ماه  بیچاره

را کشتند   باز چی بگو ببینم چه کردی خیلی ظاهرمو

حفظ می کردم راستی سرهنگ جان  سه پسر و دامادت بالاخره

به سربازی رفتند ؟ من دو سال جبهه بودم  چی چه ربطی  داره به

اونها ؟ تو باید می رفتی  شغل ات همین بود من هم دو سال خدمت کردم 

 راستی  جناب سرهنگ اون ازمونی که 4000

نفر برای استخدام اداره ثبت و اسناد محمود اباد  شرکت کردند که قرار بود

فقط 2 نفر را جذاب کنند  چی شده میان این همه لیسانس 

یه نفر دیپلمه سر میز اداره ثبت و اسناد نشست می دونی اون کی بود

چرا سرت را پایین می اوری اون  کارمند فعلی اخرین نفر میان اون

شرکت کنند ها بود بی شرف تو اونو  قبول کردی حقته بخور

سرهنگ جان اون همرزمت که  سخن معرفی داشت 

 خبری ازش  نیست کدام همرزم را می گویم ؟ همونی که روایت

معروفی داره ، اسمشو یادم رفته ،   نمی شناسی   ؟  اسمشو گفتم نمی دوم

 ولی روایت  معرف اش :دوستان من ،از خدا طلب شهات کنید چون

  درجنگ  ما به 3 دسته تقسم می شویم  عده ای توفیق شهادت

واقعی نصیبشان می شوند و راحت می شوند از دینا و انچرا

 می ازارد دیگر هیچ مسئولیتی ندارند  عده دیگر غرق در دنیا

 و خوشی ها بعد جنگ و جاه و مقام بعد ان غرق می شوند

و ازگذشته خود بیزارند و عده ای بسیار قلیلی

 هم این همه فجایا  و بی بند باری و خیانت و ... را می بیند

 نه جرائت و نه قدرتی دارند که حرفی  بزنندونه

 حرفشان خریدار داره و از غصه می میرند .

- حالا می دانم  کی اون .   چی  می گوی سرهنگ می شناسی

   نه  نمی شناسم  .  چرا سرهنگ جان حق داری تو بعد جنگ

 با این بزرگوار قهر شدی خب اینجا هم مسلما جا او نیست

خوب  مزاحمت نمیشم  تا یادم هست  بهت بگم  اون ریسمانی که

دورتو گرفته دقیقا به شکل امضای است که تو پای ورقه خیانتت 

می زدی خیانت به این اب و خاک خیانت به فرزندان این ابادی و خیانت

به دین مذهب .  خب مزاحمت نمی شم جناب سرهنگ حمیدی  

 

 برم یه

مقدار جلوتر  بزار اول بدونم این کیه ای بابا نه  باورم نمیشه  این که

شهید آبادی  ماست  سلام  مجید آقا تویی  سلام چی شده تو اینجایی ؟

مگه تو شهید نشدی آقا مجید؟ چرا از خیل شهدا جدایی ؟ مگه جرمت چیه

من تو محلمون شبانه و دزدکی به خونه  مردم  سرک می کشیدم

تابستان بود و راحت خوابیدن و لخت خوابیدن زنانها مرا وسوسه می کرد

که من تا پاسی از شب را به کمین خانها و دخترها  بروم  گرمی هوای شب

مرا وسوسه می کرد تا اینکه یه شبی من گرفتار شدم   گروهی  کمین کرده

بودند تا بالاخره مشتم باز شد خیلی ها فهمیدندمن بودم بخاطر ترس از

زن و بچه و شوهر دخترم (دامادم  ) مجبور شدم از نظرها

غایب شوم چند سالی کارم این بود ولی این بار گرفتار شدم و هیچ

جایی را نداشتم برم . تنها جایی که می تونستم از مهلکه نجات یابم جبهه بود

و از بخت بد من تو یکی از عملیاتها من  بقول شما شهید شدم

و الان من فارغ از دوستان شهید و همرزمان خودم می باشم

 گفتم  مثل و مانند تو دراین بیابان نفرین شده  نیز پیدا میشه ؟

گفت مثل من که کم است ولی افرادی که نیت و خلوص پاکی

نداشتند و بر چسبه شهادت زدند زیاده  جلوتر بری می بینی    نمی دونم واج

واج موندم همه گناهکارند   بس کیه که ......

بزار ببینم از دوستان انترنتی هم خبری هست   نه خیر الحمدالله خبری نیست

نه اجازه  بده ببینم جایشون یه مقدار جلوتر  اره  اره همین جاست

سلام خوبی پریسا خانم ، بس که تو چت پوز می داد ارزو می کردم

مخ تو می زدم و ازسرمایه خودتو و بابات نهایت استفاده رو می کردم

که تو تحویلمون نگرفتی  بعدا متوجه شدم که تو شوهر و بچه داری

درمورد تو میگن که تو از راه وب کم خیلی ها را از راه بدر کردی

با سیکس تو وبکم  سر از پارتی  های شبانه و تو بغل

دوستان انترنتی خوابیدن را مرام خود کردی حتی شوهر و فرزندتو

فروختی  پرسیا خانم از دوستان من خبری داری از سارا خلاف

سارا عکس سیکس خوراکش بود حرفهای سکیس و چرندهاش

را من کاملا می شناسم  -جدی میگی  اینجا نیست چرا؟

چی ؟ بلندتر بگو پریسا  چون ذات خوب و نیت پاکی داشت

و غرض نداشت خدا راشو همون موقع بهش نشون داد نه از سارا

خبری نیست راستی ازمینا چی  ؟ خبری ازش داری ؟ مینا فکر کنم

همین اطراف باشه   نه بابا داری اشتباه می کنی پریسا خانم

چون همه چیز اونو و تمام اسرار زندگی شونو به من گفته  .

چی میگی بلند تر بگو پریسا ؟ ادم ساده ای نباشم  اخه چرا مینا

با من خودی بود  - دلیلی نداره چون خودی همه چیزشو بهت بگه

تو نهانخانه همه ادمها حرفهایی هست که ادم جرائت نمی کنه که برای

خودشه بگه چه برسه به تو که نه ترو دیده و نه می شناسه  خواسته

یه جوری بقبولانه که اره خیلی بهات راحته  و تو رازدار اونی  اگه

واقعا اینطور بوده چرا پسوردشو با اینکه چند بار خواستی

بهت نداده   اره حمید جان می خواست اعتماد خودشو بهت نشون بده

ساده نباش مینا هم یه کارهایی کرده که حتی به تو سهله به هیچکسی

هم نگفته   ولی زیاد هم عذاب نمی کشه باید مدتی این حالت را تحمل کنه

راستی از ندا چه خبر پریسا خانم ؟  . از یدی چه خبر   بهش اعتماد نکن  چون

مثل اب خوردن ترا می فروشه بخاطر منافع اش حاضر میشه همه رو

نادیده بگیره  از بقیه دوستان انترنت و وبلاک چه خبر  ؟

راستی اونهایی که زن داشتند یا شوهر داشتند چت می کردند خبری

ازشون داری هستند تو این بیابان  خب اره هستند  نه همشون

چون بستگی به هدف و غرضشون داره اگه درد و دل دوستانه

بدور از هوا و هوس و سوء استفاده از موقعیت  نباشه فکر نکنم

زیاد ناپسند  باشه ایا همشون به خلاف ختم شده  نخیر  اصلا

خیلی ها به راه خیر و صواب  رفته  عده ای هم به قولت  سر از

خلاف و سیکس و حتی لجامگسیختگی و جدایی زندگی و.... ختم شده

راستی از قاطمه چه خبر وبلاکش سراسر از حدیث و قران مزین بوده

وفقط ذکر و دعا و سخنان اهل بیت داخل وبلاکش بود  از اون حتما خبری

نیست درسته ؟  چی میگی پریسا خانم    نه اتفاقا فاطمه خانم هم هست اینجاست

اون چرا   اون بخاطر اینکه یکی را می خواست که بسیار مومن بوده

و برای دل  دوست پسرش داشت ادا در می اورد و شاید هم بخاطر

موقعیت دانشگاهش تا گزینش  مشکلی پیدا نکنه    جدی میگی پریسا

بله حمید اقا  ادمها را به ظاهر نگاه نکن  

مهسا ،پسر یخی ، ایدا ، محبوبه مریم ..... خبری ازشون داری

چراخودت سراغشو نمی گیری  ؟اخه اکثرا رابطشونو با من قطع کردند

جوابی هم به من نمی دن  راستی یه چیزی رو همیشه به من می گفتی پری

یادته می گفتی به دوستیها انترنتی هرگز اعتماد نکن چون پراز

دروغ و چخان  هرزگی و نامردی و کلکه  این جمله ای بود

که روزهای اول اشنایم با انترنت و چت به من اموختی  واقعا بعد

گذشت اون همه سال و افزودن تجاربم باز هم رسیدم  به همون جمله

معروف تو چت  پر از دروغ نفرت چخان هرزگی و .........

 

بزار یه مقدار به بزرگترها سرکی بزنم همونهایی که رای 22 میلونی

را به رخ همه می کشیدند در حق همه و بخصوص 22 میلون ایرانی

هم جفا کردی و بخاطر منافع خودش همه چیز را نابود و نادیده گرفتی

این خود فروشی ها ی زنان داخل و خارج ،این فقر و تهدیدستی مردان

این بی دین کردن جوانان  این اعتیاد زنان و مردان جوان، همه زاییده

ادعای دروغین توست توکه نمی تونستی چرا ادعا کردی حالا یه 4

سال نتو نست ادعاهایت را به ثمر برسونی  باز چرا دوباره مدعی شدی

آقای 22 میلونی ؟      جالب اینجاست ضعف و زبونی خود را به همه

نسبت  می دی شرم اور است اثری ازت نیست چی  هست  کجاست

اونی  زیر پای توست ای بابا چیزی نیست چرا هست خاکسترش

زیر پاته غبار گنددیده اونو که همه جا را گرفته   را لمس نمی کنی

بیشترین عذاب و مکافات و شکنجه از ان اوست هر لحظه اوخاکستر

می شه و دوباره از نو بهش جانی داه می شه تا باز از نو شکنجه

آزار و عذاب  از سر گرفته بشه 

ول کن بابا اینجا هم ما باید کلاهمونو محکم بگیرم  زبان سرخ

سر سبز را می دهد بر باد    خایننین به این اب و خاک فراونند 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 19:54  توسط حمید رضا   | 

حق من این نبود

از فرجام کاری که نکرده ام در هراسم . حیف که بالهای پرواز و

غرورم ناجوانمردانه  دریده اند ، حق من این نبود .

مرا دزدانه  درباتلاقی ، فرو نشاندند و حتی  به من فرصت نگاه

دوختن نداده اند ، چه رسد که توانم از خود دفاعی کنم .

چه بی بوته است  ماندنم در حصار بیمناک کاه گلی ، چون چارپایی

 دور خود گشتن ونه بیم از اندیشه خوردن و خفتن  .تفاوتی بین

من و او نیست ، مگر تاختن  وحصار گلی افکار را دریدن .

عمری است به چیزهایی که از آنم بود دور گشتم ودر اوج بی کسی

فریاد سر می دهم  افسوس که فریاد رسی نیست . به خدا حقم این نبود.

رب النوع متفاوت من : چرا من اینم ؟ چرا  چرا ......

درویشی  به یکی گفت : حمید مرد بزرگی خواهد شد خیلی ...

و اینک من مانده ام  با این تهیدستی ، چگونه نهالهای خشکیده دلم

را با رور کنم  چگونه  . تو بگو ای رب یکتا ی من تو بگو   تو ....

خشکسالی اقبالم ، در دیار نا آشنا قلبم ، جا خوش کرده ، چه خوش کردنی

یا رب کو آن بزرگی من کو؟ کهنه شدم ،درد خوردم وبزرگی را در گور ...

رب النوع متفاوت من ، همیشه خودم را متفاوتترین مخلوق می دیدم ولی

انگار ... خنده ام می آید از این همه ادعا و این همه افکاربی اساس .

گذشت زمان پرده از حقایق من گشود و بر من ثابت کرد که من ،نه متفاوت

نیستم هیچ بلکه .......آموخت که در هجوم بی کسی ها ، حتی لحظه ها ،

خلوت ترا آنگونه که تو می خواهی  قادر نیستند فراهم آوردند .

آموخت که حتی لحظ ها هم با تو غریبه اند  آموخت که :

درد بی دردی علاجش آتش است . آموخت که ......

این همه شکوه ، نالیدن ، این همه  تحمل آلام  نمودن  رب النوع متفاوت من،

خسته شدم ، رهایم کن ، بس کن  بس......خسته شدم  بریده ام . همه آنچرا

که حقم بود گذشتم انگار نه آرزویی ، نه بزرگی ، نه عزیزی ، نه جاه و

شکوهی ، هیچ ، فقط ، فقط  آرامم کن  یا همین جا ، یا آنجا .

 ساده گفتم ، تاشاید  پوست کلفتی  کلماتم ، مانع از رسیدن صدایم

شده بود ، شاید  ، ساده نگاشتم  تا ساده تر و بی واسطه صدایم در

هجوم نا منتهی  دیگر آواها ، گم نشود  ولی گویا فایده ای ندارد

و من باز باید در پیچ وخم لحظه ها ، در نمناکی شب های خلوت سکوت

دوباره باید ترا بجویم و نجوای غریبم را ، که دیریست ، همه به مذحکه

گرفته اند دوباره با تو بخوانم  و حدیث مکرر بی کس  ام را ، شبانگاهان

آرام آرام ، دزدانه  روز نه ای را در هیاهوی صداهایی که به تو می رسد

بجویم تا شاید لختی مرا دریابی و آرامم کنی  دستم بگیرو مرا در خود معنا

کن . کاری نکن که غیر تو ، همدمی یابم چون هر همدمی گزیدم  یا

بی وفا گشت و در دامن کس دیگر آرام گرفت ، یا چنان آرامشم را در نورد

که از هر همدمی بیزار گشتم  . وتنها ترا دارم که تو درعطش و التهاب 

نیازمندی من عشوه می نمایی و چهره بر می دوزی . وچون عجز و ناتوانی

مرا می بینی خوش می کنی  که بیازاری. ومن بی آنکه امیدم را در قعر سواحل

نیلگون خزر ، بیفکنم ،چون گدایی  عصا بدست  ، دردل سیاهی شب ،

باز هم بدنبال صدایم می گردم تا ، تیرگی شب ، صدایم را ندوزد ، و بی

واسطه به گوش نازنین تو برسد  و می دانم که بسیار دشوار است صدایم

در ازدحام آواها ی نیازمندان به تو رسد.

چون تنها تویی که می توانی آرامم کنی آرام و قرار..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 18:8  توسط حمید رضا   | 

                                                               

من  روزی بازخواهم گشت..

و تمام آنچرا که تو در قبرستان دلم خاک نمودی، همه را

باز خواهم خواند ومحشر عظیمی، درپیشگاه قساوتگر تو،

 راه خواهم انداخت و تک تک آنچرا که به جرم دوست داشتن ،

به ناکامی بدل شده ، فراخواهم خواند .

دیگر این همه حقیر نخواهم شد دیگر نیشخند ترا نخواهم

دید، دیگر مضحکه دست تو و دوستانت نخواهم شد. لبریز خواهم شد

از نخواستن ها.... من از دیار دلشورها ،اضطراب ،ترس، فرسنگها دور

خواهم شد. آسمان رویاهای پوشالی را عوض خواهم کرد  و به ابر

خواهم گفت که غبارغم آلود آسمانم را با باران امید طراوت بخشد

از تو انتقام خواهم جست و ترا در زیر تیر-

غضب آلود خویش ناکارت خواهم کرد

 

نفرین برتو

که مرا درکوچه های سر درگمی  ماندن و گریختن، بی توشه

گذاشتی  نفرین برتو ،که قلبم را در زیر چکمه های حقارت وحماقت

جریحه دار نموده ی، قلبی که اکنون به هیچ بهایی  دلی را

در کنارخویش نمی طلبد

من در کرانه های  آبی احساس  در چند قدمی  دریای خزر

نگاه خیره و وامانده ای به دریا می دوزم و تک همه آنچرا که تو

مثل آوار بر سرم فرو ریخته بودی را به یاد می آورم و چیزی جز حسرت

حماقت و درد نمی توانم دردل خسته و رنجور خود داشته باشم .

داستان من، دیوان کهنه و بزرگی است مالامال از دردهای درگلوخفته شده،

رازهایی است که حتی من جرائت بازخوانی برای خود را ندارم  و می دانم

این درد، تنها درد من نیست نانوشته های دلم، از کران تا آنسوی دشتهای

نیلوفری احساس، از قدیم و ندیم ، از مجنون و لیلی، تا خودکشی نگار خانم

همسایه ما .... همه حکایت پر درد است که گوش  شنوا می طلبد که نیست .

پیرتر می گفت : پسرم  " در نهانخانه هر کس  همانجایی که دست هیچ سنگ -

صبوری، به گوش سپردن بدانجا نمی رسد ، رازها و دردهایی

خفته است که هیچکس نمی داند . همه ما انسانها حتی آنان که در خوشی غرقند

دردی دارند لاعلاج، پس به ظاهر زیبا سرمایه گزاف دیگران حسرت نخور

آری دوست من

درد من از نداری و بی جمالی نیست ،کاش همه دردها فقط همین بود

نه، دردمن درد بی دردی است ، هیچ مرا نیست ولی دلی دردمندی دارم

آری من باز خواهم گشت ، خواستم از تو  انتقام گیرم ولی ،آنچنان

بی هویت ، فرومایه و بیچاره ایی  وآنقدر روزگار بر سرت کوبیده

که مجالی برای انتقامم نیست. ترا باز بدست روز گار و تقدیر خواهم

سپرد تا به ذلت و خواری باقی ایام گذرانی . و همچنان من مانده ام و دل  

و افسار گسیخته و ناآرام خیال تو .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 19:36  توسط حمید رضا   | 

                                  آرامش

خداوندا :

 

آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچرا که نمی توانم تغییر دهم

 

و شهامتی که تغییر دهم آنچرا که می توانم

 

و دانشی که تفاوت این دو را بدانم 

 

ای عشق تو در بی حرمتی و دل آشوبی دلم نخـــــستین مجرمی .

 

ترا چه کم می گردد ، د می سازگاری نــــــمایی ؟ بس کن مرا از

 

این همه عبث با فی ، دلنـــــــــگرانی و رویاهای در آغوش باد .

 

آه ،چه ساده من درمیان شکوهِ سرابی این جــماعت گم شده ام

 

ودرقهقرای عبث آلود جمعی ، چه بیخود شدم .من خود رادرقعر

 

اندیشه های ناصواب این قوم گم کرده ام ودر اندیشه پرگشودن

 

از این چاردیواری تنم می باشم  .

 

آری ، آری من دیگر رها شده ام و دلکنده ام از هر چیزی که

 

دل را می رباید .آسوده ترین مردجهان خواهم شد آرام خواهم

 

خفت ،ودر اوج مستی غرق خواهم گشت .دیگر نگاهی به دلم

 

نخواهم کرد وچشمانم را تا ابد خواهم بست ،تا ناکرده ،رخ زهر-

 

آلودی دیده ساده مرا مسموم نسازد .     

                           

خسته ام ، و سخت به دنبال یک آرامگاهی می گردم به دور از

 

هر آرامش دهنده ای از جنس زن .بس است مرا این همه……..

 

برآنم که بقدر یاران کهف بخوابم وآنگاه که از خواب بر می خیزم

 

حمیـــــــدی یابم که همه چیز را دگرگون یافته بینم حتی خودم را.

 

دلم را حراج نخواهم کرد تا دلی درسینه سیاه بخت من باشد تا

 

درآن بـــــــتپد  ،بســــوزد  ،بخـــــواهد .

 

آنوقت اشکهایم آسوده می خوابــــند ،و هیــــــچوقت گریان

 

نخواهند شد .

 

 

من همه ی دار و ندارم را خواهم فروخت و بالشتکی خواهم خرید ،

 

وتا آخر خواهم خفت ودرکرانه عبث آلودعشق ،غرق واقعیت

 

خواهم گشت  و حجاب احساس را خواهم درید ،تا همه چیز را زلال

 

و پاک ببینم و چشمان هوس انگیزاحساس را کور خواهم کرد تا

 

که در اوج قدرت ،خواب و آرامش را درآغوش کشم تا سایه هوس

 

و احساس مرا تعقیب نکند و درزیر آفتاب واقعیت ،آفتاب آرامش

 

را لمس خواهم کرد ،آنوقت زلال و شفاف خواهم شد به زلالی چشمه

 

روستایم ،یا به زلالی ،اشکهایی که ناجوانمردانه به پای دل ساده ام

 

ریخته شد آنزمانی که حتی دیده ی نبود که برای دلم بگرید و

 

قطره ای بریزد و سوز بسراید .

 

 

همه را من عزت داده ام ودر اوج بی عزتی تباه شده ام ومظلومترین

 

قربانی دلم بودم و……………

 

 

آری ، من اکنون آدم دیگری خواهم شد . دیگر چون همنشین کهف

 

برای یافتن نانی ،گوهری رابه بادنخواهم دادتا به جرم نشان دادن

 

گوهر ،ناگفته های دلم را برباد دهم و لاجرم مرا در غل و زنجیر کشانند

 

آری بسیار مایلم چون یاران کهف بعد اشکار شدن همه واقعیت آرام گیرم ،

 

یک خواب سیر و بدون دغدغه دلباختن . تا  قرار دادن پلکهای خسته ام

 

به روی دیده، فرسنگهای راه است من این راه را ، هموار خواهم کرد

 

وبه مرز آرامش خواهم رسید . راه دشوار است واراده آهنین ، می روم

 

تا آنسوی مرز باور برسم چون یقین آرامش می آفریند  و یقین دارم

 

خواهم رسید حتی با پای پیاده .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:2  توسط حمید رضا   | 

 

تقدیم به تمام آنانی که بی اختیار مجرمند می سوزندو دم نمی زنند

 

-    من و دل ناسورمن 

 

مرا در من گـم می کند، این بودن بی مقدارم . من خود را بربادهای

 

هوس انگیز ومبهم دیگران گم کرده ام ،من باخته از جنس خویشتنم

 

وبی اختیار  تازیانه اقبالم، به دست بی رحم خویشان،مرادرمی نورد

 

و حقارت ،سکوت و بد نامی را در بر خود ناخواسته تحمل می کنم.

 

کیست که مرا دریابد؟ و مرا از بودن پوشالی خود  برهاند؟من از منیت

 

خویش بیزارم و روزنه ای را می طلبم که اوج گیرم وپایان دهم سلسله

 

بی بنیان بودن خویش را . آه چه بیهوده بازاریست اینجا آه .  در معرکه

 

بودن و جدال ناسازگاران ،حتی بی ارزش ترین بهانه بودن ،رنگ فنا

 

به خود می گیرد .دیگر هیچ بهانه ای مرا نمی تواند نگهدارد .

 

آزرده ام از هرچه دوستی ،و بیزارم از دوستان امروزی

 

 

عهد نموده ام که دل به دلداده ای نسپارم و آرام گیرم از هرآرامش دهنده

 

خیالی دلم ،من زخمی ترین قربانی دوستیم و در کمینگاه دلم ،من  به شکار

 

دوستان خود ناامیدم . دستم سرداست و دلم سردتر ،نفسم بردیده گشت،

 

بس که آه سرد را در گلو خود می پرورانم آه من چه بدبختم من آه.

 

من دلم را داغ خواهم نمود که دیده به دلداده ای بسپارد بس است مرا

 

این همه حقارت و خواری. باز خواهم گشت به جایگاه همیشگی بودن

خویش اینجا من هستم و قلب آکنده از درد و زخمی ام ،دیگر کسی نیست

 

به من بخندد ،حقیرم کند، دل بشکند.اینجادامن رسوایی هرگز نمی گسترد

 

 تنهام با این همه قبیله سیاه ناکامی که دیر زمانیست   

 

در دلم ناجوانمردانه دفن نموده اند .قبرستانی از ناکامی ، حقارت

 

شکست .... هیچ دیده ای نیست که تنهایی من و دلم را بدوزد

 

دیگر من مالامالم از آسودن و نفس کشیدنم  .

 

 

 

شباهنگام من بر سر هر مزاردلم خواهم رفت و یاد می اورم

 

ناکامی های گذشته ام و دردو دل خواهم کرد بر سر هر مزار و اشک

 

دیدگانم را طراوت بخش مزار سیاه و کبود  دلم خواهم نمود .

 

این است کار هر شب من تا لحظه شماری کنم وداع این زندگی ننگینم

 

و اگر خداوند قادر خودکشی را جرم نمی نمود کوزه های از بدن

 

خسته و زخم خورده ام   می ساختند و بر سر هرگذرگهی می گذاشتند

 

تا عبرتگیر کینه دوزان و نا رفیقان شود . من نامردانه ترین  بازنده

 

زندگی ام . قصه دلتنگی من قصه ناخوانده ای است که تکراری نداشت

 

و نخواهد داشت این است داستان بی نظیر دلم. این است این است ......

 

 

 

پایان

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 13:57  توسط حمید رضا   | 

 

قسمت پنجم سیمرغ

 

 

امروز نه من برای مسند و حکم راندن ، نه برای ماندن و توشه          

 

 

اندوختن به این غریبستان کوچ نموده ام نه ،هرگز ،  هیچ عاقلی

 

 

بر خطه ایی که احتمال هلاگ گشتن است گام بر نمی دارد ولی

 

 

من یقین دارم که دراین وادی خواهم مرد.   تا با مردنم آزادگی

 

عزت و شرف به خود آید .

 

 

امروز من آمده ام  اعلام کنم  گر ابراهیم ، برای اثبات  لیاقتش  

 

 

اسماعیل را به قربانگاه می برد من خویش و خویشان خویش    

 

 

را یگباره در مقابل دیدگان خود، نه برای اثبات لیاقت ، بلکه

         

 

برای پایداری بیرق سبز آن پرچم دار، بی چشمداشتی هدیه می کنم

         

 

ابراهیم گلستان می گیرد و من اسارت فرزندانم را ، اکنون من

           

 

لایق ترم یا ........

         

 

فردا آرمانی ترین لشکر عالم را به شما نشان خواهم داد

 

 

آری شما بی نظیرید چون هرگز بخاطر غنایم جنگی  قداست بدر

 

 

را نمی درید . و نه بخاطر جاه و مقام    طلعه و زبیری

 

 

با دست خود   خویشتن را هلاک نمی کنید

 

 

فردا مدعیان به بیرق سبز نبوی   به گهواره

 

 

حجله دامادی   به پیر   و مهتر  رحم نخواهند  کرد

 

 

من در اوج شهامت به یارانی چون شما می نازم  یارانی که یقین

 

 

دارند راهی که گزیدند  به مرگ ختم می شود ولی مشتاقانه  سر

 

 

در آستان مرگ می نهند  .

 

پایان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 15:40  توسط حمید رضا   |