تبليغاتX
دل نوشته های روزهای دلتنگی

                                  آرامش

خداوندا :

 

آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچرا که نمی توانم تغییر دهم

 

و شهامتی که تغییر دهم آنچرا که می توانم

 

و دانشی که تفاوت این دو را بدانم 

 

ای عشق تو در بی حرمتی و دل آشوبی دلم نخـــــستین مجرمی .

 

ترا چه کم می گردد ، د می سازگاری نــــــمایی ؟ بس کن مرا از

 

این همه عبث با فی ، دلنـــــــــگرانی و رویاهای در آغوش باد .

 

آه ،چه ساده من درمیان شکوهِ سرابی این جــماعت گم شده ام

 

ودرقهقرای عبث آلود جمعی ، چه بیخود شدم .من خود رادرقعر

 

اندیشه های ناصواب این قوم گم کرده ام ودر اندیشه پرگشودن

 

از این چاردیواری تنم می باشم  .

 

آری ، آری من دیگر رها شده ام و دلکنده ام از هر چیزی که

 

دل را می رباید .آسوده ترین مردجهان خواهم شد آرام خواهم

 

خفت ،ودر اوج مستی غرق خواهم گشت .دیگر نگاهی به دلم

 

نخواهم کرد وچشمانم را تا ابد خواهم بست ،تا ناکرده ،رخ زهر-

 

آلودی دیده ساده مرا مسموم نسازد .     

                           

خسته ام ، و سخت به دنبال یک آرامگاهی می گردم به دور از

 

هر آرامش دهنده ای از جنس زن .بس است مرا این همه……..

 

برآنم که بقدر یاران کهف بخوابم وآنگاه که از خواب بر می خیزم

 

حمیـــــــدی یابم که همه چیز را دگرگون یافته بینم حتی خودم را.

 

دلم را حراج نخواهم کرد تا دلی درسینه سیاه بخت من باشد تا

 

درآن بـــــــتپد  ،بســــوزد  ،بخـــــواهد .

 

آنوقت اشکهایم آسوده می خوابــــند ،و هیــــــچوقت گریان

 

نخواهند شد .

 

 

من همه ی دار و ندارم را خواهم فروخت و بالشتکی خواهم خرید ،

 

وتا آخر خواهم خفت ودرکرانه عبث آلودعشق ،غرق واقعیت

 

خواهم گشت  و حجاب احساس را خواهم درید ،تا همه چیز را زلال

 

و پاک ببینم و چشمان هوس انگیزاحساس را کور خواهم کرد تا

 

که در اوج قدرت ،خواب و آرامش را درآغوش کشم تا سایه هوس

 

و احساس مرا تعقیب نکند و درزیر آفتاب واقعیت ،آفتاب آرامش

 

را لمس خواهم کرد ،آنوقت زلال و شفاف خواهم شد به زلالی چشمه

 

روستایم ،یا به زلالی ،اشکهایی که ناجوانمردانه به پای دل ساده ام

 

ریخته شد آنزمانی که حتی دیده ی نبود که برای دلم بگرید و

 

قطره ای بریزد و سوز بسراید .

 

 

همه را من عزت داده ام ودر اوج بی عزتی تباه شده ام ومظلومترین

 

قربانی دلم بودم و……………

 

 

آری ، من اکنون آدم دیگری خواهم شد . دیگر چون همنشین کهف

 

برای یافتن نانی ،گوهری رابه بادنخواهم دادتا به جرم نشان دادن

 

گوهر ،ناگفته های دلم را برباد دهم و لاجرم مرا در غل و زنجیر کشانند

 

آری بسیار مایلم چون یاران کهف بعد اشکار شدن همه واقعیت آرام گیرم ،

 

یک خواب سیر و بدون دغدغه دلباختن . تا  قرار دادن پلکهای خسته ام

 

به روی دیده، فرسنگهای راه است من این راه را ، هموار خواهم کرد

 

وبه مرز آرامش خواهم رسید . راه دشوار است واراده آهنین ، می روم

 

تا آنسوی مرز باور برسم چون یقین آرامش می آفریند  و یقین دارم

 

خواهم رسید حتی با پای پیاده .

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:2 توسط ..:: حمید رضا کیانی ::..

 

تقدیم به تمام آنانی که بی اختیار مجرمند می سوزندو دم نمی زنند

 

-    من و دل ناسورمن 

 

مرا در من گـم می کند، این بودن بی مقدارم . من خود را بربادهای

 

هوس انگیز ومبهم دیگران گم کرده ام ،من باخته از جنس خویشتنم

 

وبی اختیار  تازیانه اقبالم، به دست بی رحم خویشان،مرادرمی نورد

 

و حقارت ،سکوت و بد نامی را در بر خود ناخواسته تحمل می کنم.

 

کیست که مرا دریابد؟ و مرا از بودن پوشالی خود  برهاند؟من از منیت

 

خویش بیزارم و روزنه ای را می طلبم که اوج گیرم وپایان دهم سلسله

 

بی بنیان بودن خویش را . آه چه بیهوده بازاریست اینجا آه .  در معرکه

 

بودن و جدال ناسازگاران ،حتی بی ارزش ترین بهانه بودن ،رنگ فنا

 

به خود می گیرد .دیگر هیچ بهانه ای مرا نمی تواند نگهدارد .

 

آزرده ام از هرچه دوستی ،و بیزارم از دوستان امروزی

 

 

عهد نموده ام که دل به دلداده ای نسپارم و آرام گیرم از هرآرامش دهنده

 

خیالی دلم ،من زخمی ترین قربانی دوستیم و در کمینگاه دلم ،من  به شکار

 

دوستان خود ناامیدم . دستم سرداست و دلم سردتر ،نفسم بردیده گشت،

 

بس که آه سرد را در گلو خود می پرورانم آه من چه بدبختم من آه.

 

من دلم را داغ خواهم نمود که دیده به دلداده ای بسپارد بس است مرا

 

این همه حقارت و خواری. باز خواهم گشت به جایگاه همیشگی بودن

خویش اینجا من هستم و قلب آکنده از درد و زخمی ام ،دیگر کسی نیست

 

به من بخندد ،حقیرم کند، دل بشکند.اینجادامن رسوایی هرگز نمی گسترد

 

 تنهام با این همه قبیله سیاه ناکامی که دیر زمانیست   

 

در دلم ناجوانمردانه دفن نموده اند .قبرستانی از ناکامی ، حقارت

 

شکست .... هیچ دیده ای نیست که تنهایی من و دلم را بدوزد

 

دیگر من مالامالم از آسودن و نفس کشیدنم  .

 

 

 

شباهنگام من بر سر هر مزاردلم خواهم رفت و یاد می اورم

 

ناکامی های گذشته ام و دردو دل خواهم کرد بر سر هر مزار و اشک

 

دیدگانم را طراوت بخش مزار سیاه و کبود  دلم خواهم نمود .

 

این است کار هر شب من تا لحظه شماری کنم وداع این زندگی ننگینم

 

و اگر خداوند قادر خودکشی را جرم نمی نمود کوزه های از بدن

 

خسته و زخم خورده ام   می ساختند و بر سر هرگذرگهی می گذاشتند

 

تا عبرتگیر کینه دوزان و نا رفیقان شود . من نامردانه ترین  بازنده

 

زندگی ام . قصه دلتنگی من قصه ناخوانده ای است که تکراری نداشت

 

و نخواهد داشت این است داستان بی نظیر دلم. این است این است ......

 

 

 

پایان

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 13:57 توسط ..:: حمید رضا کیانی ::..

 

قسمت پنجم سیمرغ

 

 

امروز نه من برای مسند و حکم راندن ، نه برای ماندن و توشه          

 

 

اندوختن به این غریبستان کوچ نموده ام نه ،هرگز ،  هیچ عاقلی

 

 

بر خطه ایی که احتمال هلاگ گشتن است گام بر نمی دارد ولی

 

 

من یقین دارم که دراین وادی خواهم مرد.   تا با مردنم آزادگی

 

عزت و شرف به خود آید .

 

 

امروز من آمده ام  اعلام کنم  گر ابراهیم ، برای اثبات  لیاقتش  

 

 

اسماعیل را به قربانگاه می برد من خویش و خویشان خویش    

 

 

را یگباره در مقابل دیدگان خود، نه برای اثبات لیاقت ، بلکه

         

 

برای پایداری بیرق سبز آن پرچم دار، بی چشمداشتی هدیه می کنم

         

 

ابراهیم گلستان می گیرد و من اسارت فرزندانم را ، اکنون من

           

 

لایق ترم یا ........

         

 

فردا آرمانی ترین لشکر عالم را به شما نشان خواهم داد

 

 

آری شما بی نظیرید چون هرگز بخاطر غنایم جنگی  قداست بدر

 

 

را نمی درید . و نه بخاطر جاه و مقام    طلعه و زبیری

 

 

با دست خود   خویشتن را هلاک نمی کنید

 

 

فردا مدعیان به بیرق سبز نبوی   به گهواره

 

 

حجله دامادی   به پیر   و مهتر  رحم نخواهند  کرد

 

 

من در اوج شهامت به یارانی چون شما می نازم  یارانی که یقین

 

 

دارند راهی که گزیدند  به مرگ ختم می شود ولی مشتاقانه  سر

 

 

در آستان مرگ می نهند  .

 

پایان




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 15:40 توسط ..:: حمید رضا کیانی ::..

 

قسمت چهارم  سیمرغ

 

و اما ای شما: آخرین بازماندگان قله قاف" فردا سیمرغ را در دل

 

 

آتشین و تف دیده صحرا مشاهده خواهید کرد فردا به معرفتی

 

 

دست می  یابید  که دروجود خویش سیمرغ را می جوید .

 

 

فردا روز پر گشودن بسوی سیمرغ است، دیگر مجالی برای عصیانگری

 

 

بیدادگران  نیست . در این بیابان تنهایی وحسرت باید فریادکرد

 

 

که شاید بیداردلی ، دل سپارد  و  یاری کند. اینجا آخرین گذرگاه ماندن است ماندن

 

 

نه برای حیات ،  نه    هرگز  ، ماندن برای آرمانی کردن قیام سبز .

 

 

آری مجالی نیست باید گذر کردو گذشت تا به اوج قله  قاف نایل آمد .

 

 

باید بی محابا ،در این خاک مقدس ، شکیبایی نمود تا به کمال رسید.

 

 

اینجا دل دادن ، حجله دامادی ، خُرد ، بیمار ، زن ، پیر معنا ندارد ،

 

 

باید پیکار کردتا به سجدگاه هفت شهر عشق ، نماز گذاشت .

 

 

چشم باید گشود و دل باید حریص کرد .

 

 

         

 

ادامه دارد




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 15:35 توسط ..:: حمید رضا کیانی ::..

قسمت سوم سیمرغ 

 

در هجوم وحشت انگیز این  وادی  غم انگیز ، که آرامش در آن

 

 

حکم می راند جز سکوت معنی دار ،هیچ سخنی گفته نمی شود .

 

 

اینجاست مرز مرد و نامرد ،ماندن و مردن ،عشق و نفرت ....

 

 

پیرتری گفت : اینجا آخرین گذرگاه رهاشدن است شامگاه تاریکی است

 

 

فردا هرگز راه بازگشتی نیست، گر شرم و خجلت دارید، می توانید

 

 

از این تاریکی شب تیره، مدد گیرید تا شناخته نشده  بازگردید ،

 

 

و به دوستان بازگشتی خود ملحق شوید، گر اراده بازگشت نماید

 

 

شما را بر من خرده ای نیست وحجت بر من تمام گشته است

  ادامه دارد




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:34 توسط ..:: حمید رضا کیانی ::..

 

قسمت دوم سیمرغ

 

آری  در میان خیل مدعیان  این ره ، جمعی  دل به آمال داده ها ،

 

 

در همان اول راه بازگشتند این بازگشت ، همواره در هر منزل و

 

 

ماوایی افزون تر می گشت همه دلداده ، رویی ، مالی ، آمالی ....

 

 

اندک اندک مستان و دلباختگان سست اراده، کمتر و کمتر می گشت

 

 

تا که به آخرین منزلگه نایل شدند دیگر از آن همه مستان و مریدان

 

 

خبری نبود....... ........که عشق آسان نمود اول  ولی افتاده مشکلها

 

  ادامه دارد

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:9 توسط ..:: حمید رضا کیانی ::..

 

سیمرغ

 

 

 چه دل انگیزاست هجرت به گذرگاهی که تمام آمال  در آن معنا می پذیرد

 

 

و قصه هر ناکامی  رخت می بندد .  آنجا آخرین منزلـــــــگه ماندن است

 

 

آخرین بازمانده از قبـــــــــــــیله  عشق در آن نــــقطه  ( آتشین وصل)  

 

 

 آرام  می گیـــــــــرد.  هرگز  خبری از سراب هـــــــــــــــــــاجر نیست

 

 

اینجا سراسر زمزم و نور و عشق و واقعیت است .

 

 

آری ، دراین راه پر التهاب  و وسوسه انگیز، همه عزم خویش را جزم

 

 

نمودند که به جمع مستان این ره بپیوندند  . چه عظمتی ، چه دلدادگانی ،

 

 

چه مشتاقانی ؟ گویا هر کدام بر هم گوی سبقت می  ربودند و عطــــــش دیدار

 

 

افزونتر می نمودند .و  ...........   

 

 

اما هرگز این دلربایی و دلباختگی  پایدار نبود .

 

ادامه دارد

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:48 توسط ..:: حمید رضا کیانی ::..

اوج آسمان باورم

من ترا تا اوج آسمان باورم می ستایم و عطش نیازم را، به یاد لبان

 

سرخِ  وسوسه انگیزت ،  سیراب می سازم   و خود را در تو معناو پیدا

 

خواهم کرد .  تو آخرین بُت خیال منی  ودر تنگـنای حصیری  باور

 

خسته ام ، چون عُزی ترا  پرستش خواهم کرد و اگر محمد ترا بشکند

 

خیالت را حتی  خدا محمد نمی تواند  بشکند .

 

آرزوی من تنها این است که تو ، هر غروب  لختی غرق باورم شوی

 

وگرنه ، نه من در خور توام ، ونه تو قیاس با من  ، حاشا که خویش

 

را لایق و همـسان تو اندیشم   شـــرمم باد که بقدر بال پـروانه

 

ادعا کنم که تو از آنِ منی . روی  برمن متاب ، چــهره سرخ نکن

 

و چین بر پیشانی اهورایی و سبــلجانی خود نیفکن ، که گر کنی

 

آرزوی مرگ کنم .تو بهشت ندیده منی  وگر روز ی لبخندی برمن زنی

 

 در پایکوبی لبخند تو جهان را تسخیر خواهم کرد و رویای با

 

توعین حقیقت است  و رویای  تو حقیقت را کمرنگ می سازد .

 

آنگاه که  الهه مرگ ، مرا فرا می خواند و بر سوار

 

مرکبی  بر دوشان آدمیان  بسوی دیار ناشناخت عروج می کنم

 

آنروز از خداوند خواهم طلبید که : مرا در زُمره  عشق  بازان کوی

 

تو بمیراند و افتــخارم این بود که هر چند صبایی  نامم

 

یاد قشنگت را  تسـخیر نموده است و چه خیال انگیز است

 

آنسوی  مرگ ،وقتی به انتظار تو نشستن  ،باز قصه دلدادگی

 

باز سجدگاه همیــشگی و باز تو ومن ، و اینهمه دلباختگی

 

عشق تو ، هرگز تمامی ندارد و اصلا عشق  بی تو معنا ندارد

 

و گاهی  عشق در خانه تو گدایی می کند ای جلوه تمام

 

عیار معرفت . آری  من ترا تا اوج آسمان باورم می ستایم .

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 10:34 توسط ..:: حمید رضا کیانی ::..

ندامتگاه عشق

 

من عاشق شدن را به شالیزارهای مُرده سرزمینم سپرده ام تا مِن بعد کسی به

 

بهانه دوست داشتن ، دل را حراج هرنامردی نسپارد و غرور نکبت بار آنـرا

 

با غروب ناخواسته  دچار نسازد . آری من عاشق شدن را به ریشه پوشــالی

 

شالیزارها  سپرده ام تا آسوده و بدوراز ازدحام لحظه ها آرام گیرم .

 

بارالها : این همه دلدادگان و تشنگان عشق که در سراب وصال گرفتار شدند

 

فرداترا به محاکمه خواهند گشید و ترا خواهند پرسید چرا ؟....و از تو تاوان خواهندجست .

 

 

 

 

 

بیدلانی چون شهریار  ،که جان دروادی دلدادگی سپرده اند وجان عزیزخود را

 

قربانی عبث جویی داده اند و افسانه جویانی چون فرهاد ، که شیرینی جوانی را

 

فدای  شیرین  کردند وبلقیس هایی  به عشق لیلی  مجنون شده اند و وامق هایی

 

در سوگ عذراها ماندگارشده اند وسبد سبد از این ناکامی ها و نا رسیدنها  .......

 

چه باید کرد و چگونه باید اندیشید  گر هر ناکامی را به قسمت و تقدیر  بگمانیم و هر

 

گونه از این شکستها را به آزمایش و امتحان تو ختم کنیم آیا نباید خوشی و کامیابی هم

 

نشانی ازما گیرد و تنها ناکامیها باید آزمایش  تو باشد ؟

 

گویند تو گرهر که را دوست تر می داری افزونتر می آزاری  آیا تو تامرز بی کرانه ها

 

وآنسوی کهکشهانها مرا دوست داری  ؟.... در هر نکته و زمان و در هر طغیان و لرزش

 

بیان و  آشوب افکار لاجرم زبان به نکوهش و سرزنش  ختم به تو می شود و در پایان

 

دوباره باید به تو سلام کرد چون غیر تو کسی را نداریم   و چشم به کرم و لطُُُُُف تو دوخته ایم .

 

این شعر سعدی درد دل مرا چه زیبا فرموده است

 

 

 

 

 

 

فرهاد راچوبررخ شیرین نظرفتاد     دودش به سردرآمدوازپای درفتاد

 

مجنون زجام طلعت لیلی چومست شد     فارغ زمادروپدروسیم و زرفتاد

 

رامین چواختیارغم عشق ویس کرد         یکبارگی جدازکـلاه و کمرفتاد

 

وامق چوکارش ازغم عذرابجان رسید  کارش مدام باغم و آه و سحرفتاد

 

زینگونه صدهزارکس ازپیرو ازجوان          مست ازشراب عشق چومن بیخبرفتاد

 

بسیارکس شدنداسیرکمندعشق   تنها  نه ازبرای من این شـوروشرفــتاد